تبلیغات
ما 301ی ها - مطالب هفته سوم آذر 1389

ما 301ی ها
 

عزیزم!


می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست  هی بالاتر برود!


اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور  ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!


اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن،  خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو باشد!


اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!


اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم  می آید... جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!


اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و


 بالاخره...



اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست  داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.


فکر کنم این هم ارزش نظر دادن رو داشته باشه. نظرات خودتون رو در مورد این مطلب بگویید.





نوشته شده در تاریخ شنبه 20 آذر 1389 توسط NA2SER
اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟
من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم ...
من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی
ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...
حالا دومین باره که عاشقت شدم
اما من هنوز یه کرم سیب هستم و تو یه پروانه خوشگل
تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده ...
از هر چی سیبه منتنفرم

-----------------------------------------

نابینا گفت : دوستت دارم. ماه گفت تو که منو نمی بینی چطوری دوستم داری نابینا گفت اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم

----------------------------------------

دختر گفت:زیبایی هایی هستند که به هزار زیبایی ظاهری می ارزند.
پسر گفت:چه حرفها!با این صورت زشت حرف از زیبایی می زند و چشم هایش را با غرور از دختربر گرفت. دختر گفت:به نظر من درون آدمها خیلی از ظاهرشان مهمتر است.
پسر برخاست و بی اعتنا به حرف های دختر رفت.اشک در چشمهای خوش رنگ دختر حلقه زد و پسر هرگز زیبایی رنگ چشمهای دختر را و از همه مهمتر زیبایی نجابتی را که نگذاشت به پسر بگوید چقدر صورت و اخلاقش ناهماهنگ و بد ترکیب است،ندید.

-----------------------------------------

گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم

-----------------------------------------

روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان




نوشته شده در تاریخ شنبه 20 آذر 1389 توسط NA2SER

اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده


خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده


من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد


باور عشق برایش سخت است ...


ای خدا باز به یاری نسیم سحری


می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...   






نوشته شده در تاریخ شنبه 20 آذر 1389 توسط NA2SER
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : آدمک
قالب وبلاگ